تو یکی از این کوچه های فقیر نشین پایین شهر قدم میزدم که شنیدم صدایی می گه:
از بابایی ناراحت نشی آ . پسرم عزیزم بابایی باید بره.
چند قدمی رفتم جلو دیدم یه پیرمرد با لباسهای وصله خورده خروسی رو بغل گرفته.اولش خنده دار بود
پسرم عزیز دلم از دست بابایی ناراحت نشی آ اگه اذیتت کردن بیا پیش بابایی و به من بگو . باشه پسرم !!
پیر مرد زده بود زیر گریه انگار اون خروس هم داشت با پیر مرد گریه می کرد.
وقتی اینارو دیدم نتونستم خودمو نگه دارم اشک تو چشمام حلقه زد و پا به پای پیر مرد گریه کردم.
پیر مرد بی تقصیر بود . آخه با اون خروس پیر شده بود . چاره ای نداشت چند شبی بود که با شکم گرسنه خوابیده بود.
چند دقیقه بعد دو نفر اومدن و به پیر مرد گفتن : خروست رو میفروشی ؟ !!
پیر مرد هم ناچار بود از سر تنگذستی خروس رو بفروشه . وقتی داشتن خروس رو می بردن پیر مرد با ناله فریاد زد : پسرم رو کجا می برید عزیز دلم رو نبرید .
زار زار گریه می کرد . خروسش رو پس گرفت اونو بغل گرفت و در حالیکه می گفت پسرم نترس بابایی باهاته دیگه نمی زارم کسی تو رو از من جدا کنه از اونجا دور شد .
چند روز بعد دوباره راهم به اون محله افتاد . کنجکاو شدم دوباره پیر مرد رو ببینم. وقتی به در خونه پیر مرد رسیدم دیدم ...............................
اعلامیه فوت پیر مرد روی در چسبیده بود ...... خروس هم توی کوچه بود .
