تبليغاتX
داستان


آخرین پست وبلاگ و آخرین شکایت دلم

ما به هم نمی رسیم ...(من می گویم ) !

ما به هم نمی رسیم ...(من می گویم ) !

من باغ سنگین غم بر دوشم، چشم به آسمان دوخته ام !
و تو ،

با حسرت یک دوستت دارم تا ابد

چشم در چشم من دوخته ای !

چیزی از زبانم نمی یابی

شاید جست و جو می کنی در چشمانم !
می گویم :" زندگی یعنی اسیر حادثه ها بودن ، اسیر" !

می گویی :" و عشق؟ "

می گویم :" عشق، حادثه است " !
می گویی با قطره اشکی از رضایت :"و تو اسیر عشقی؟"

می گویم :" هر حادثه ای حادثه ی پیشین را خاطره ای خواهد کرد، فقط یک خاطره " !
با بغض می گویی :" می خواهی آخرین حادثه ی زندگیم باشی ؟! " (دلم به درد می آید
) !
می گویم :"ولی افسوس، آخرین حادثه ی هر زندگی مرگ است " !

سکوتی گلوی هر دوی ما را می فشرد

 زیر بار فشار رفته  گلویم !

میدانم که نمیدانی  " که نمیگزارند به هم برسیم
می گویم :" دست من کوتاه است برای رسیدن به تو . ما اسیر حادثه ایم، اسیر
" !
تند باد سردی ست
!
حرفهایم در وجودت طوفانی به پا می کند و نمیدانی چه میگویم .   تو چه آرامی
!
تحمل این هوای سرد را ندارد

ابر پر بار چشمانت می بارد

و چه سخت بارانی !
من چه سردم در حالیکه قلبم پر از اندوه و غم دروغیست که به تو گفته ام

تحمل این هوای سرد را ندارم

ابر پر بار چشمانم در خفا ی دلم  می بارد!
ولی افسوس

 که ما اسیر حادثه ایم ،

اسیر و تنها !

   شنبه آبان ماه ۸۶      

نوشته شده در ساعت 14:46 توسط مهران |

هیچی

نوشته شده در ساعت 14:50 توسط مهران |

جواب نظرات

بازم سلام   بازم من اومدم تو این وبلاگ جالبه نه؟  

من مغرور  نیستم  در حقیقت اون وبلاگ جدید رو  بیست و پنجم ماه پیش نوشتم و  آدرسش رو واسه آیدیتون  پی ام کردم  یک بار هم این کار رو نکردم و  برای محکم کاری چند بار  اومدم و آدرس رو واسه دو  سه تا از آیدی هاتون پی ام کردم   یه هفته ای از اون جریان گذشت اما سر نزدید    منم که گفتم   اگه  نرید نبینیدش مجبور میشم بکوبمش شما هم  باید منظورم رو خوب میفهمیدید   حالا نمیدونم  چرا   نیومدید و الان  میگید آدرسش رو بفرست شاید آیدی هاتون رو خودتون باز نمی کنید شاید هم اصلا   آف هاتون رو نمیخونید . 

به هر حال من جوابم رو نوشتم  واستون پی ام  و اف هم فرستادم  حالا شما میگید به دستتون نرسیده نمیدونم چرا   چاره ای ندارم جز اینکه شما  بگید  من چجوری آدرس وبلاگ جدید رو  براتون بفرستم  من همون  کار رو بکنم آخه  نمیتونم  تو این وبلاگ بزارم  چون نمیخوام هر کسی بیاد و  مطالبش رو بخونه  . همین  . فقط این هم نشه مثله اون سری سریع جواب بدید 

 تکیه به شونه هام نکن من از تو افتاده ترم

                      ما که به هم نمیرسیم بسه دیگه بزار برم

 

 چهارشنبه نهم    

نوشته شده در ساعت 22:16 توسط مهران |

بازم سلام نمیدونم چرا من هر وقت میام یه کاری بکنم خراب ترش میکنم  این هم از بد شانسیمه دیگه  .

پست قبلی که نوشتم  به دلیل بعضی از سو تفاهم ها فکر کنم واسه بعضی ها سو تفاهم شده   من اومدم سو تفاهم و از بین ببرمش یه سو تفاهم دیگه بوجود اومد بابا اصلا بدم اومد از  کلمه سو تفاهم  راستی   وبلاگ جدید آماده  شده    و من آدرسشو واسه آیدی هاتون نوشتم و پی ام کردم یه سری حرفها هم هست که  توش نوشتم  فقط اگه سو تفاهم نشه و  اونهایی که باید بفهمن   بفهمن   . من  چهارشنبه ۲۵  یه مطلب توش نوشتم  امروز   شنبه است  و هنوز خبری نشده   نه نظری نه چیزی  اگه همینجوری  بمونه مجبور میشم بکوبمش

منتظر .......... 

خدایا کاش ۲زاری  همه بیوفته بجز شیطون  

   شنبه  ۲۸ مهر

نوشته شده در ساعت 23:20 توسط مهران |

به نام نامی کسی که جز نام او نامی نیست

بازم سلام  . وقت رفتنه  .  به دلیل بعضی از  سو تفاهم ها  از فردا آدرس این وبلاگ عوض میشه  اگر هم  نشد که آدرس وبلاگ رو تغییر بدم   به یه آدرس دیگه انتفالش میدم و  آدرس جدید رو فقط واسه اونهایی که لینکشون کردم و بهشون سر میزنم   میفرستم   . زود بر میگردم  انشالله تو وبلاگ جدید اگه خدا بخواهد  دوست دارم  فقط وفقط اون دوستان  و عزیزان رو رو ببینم .مرسی  از تون .

یا علی 

 

نوشته شده در ساعت 22:37 توسط مهران |

بازم سلام

نمیدونم چی بگم  واقعا نظراتون رو می خونم خندم میگیره    . یکی میگه کمتر مشروب بخور کمتر  دچار خیالات میشی یکی دیگه  میاد مینویسه خیلی نامردی  و این حرف ها رو واسه مخاطب حرفهات  بفرست  بخونه و........................................  . خیلی جالبه نه ؟ خب حالا که شما این ها رو گفتید منم  میگم . خیلی  یعنی خیلی بده آدم کسی رو مسخره کنه  یا خودش رو از دیگران (من)  سر تر بدونه و بهش توهین کنه مگه اونی که منو مسخره میکنه نمیدونه با اون دستی که منو مسخره میکنه  تنها یه انگشتش به طرف منه و چهار تا انگشت دیگش به سمت خودشه بابا  اصلا من مست دیوونه  ....   آدم که هستم   . هیچوقت هیچکس رو مسخره نکن چون خودت مسخره تر از  اون هستی که باعث  میشه طرفتو با مسخره کردن کوچیک کنی   و سعی کنی خودت رو خالی کنی  .

بابا به خدا الان ماه رمضونه  کافراشم از این کارا نمیکنن  چه برسه به ما ها که  حداقل اسممون بچه مسلمونه  .یه دوست بهم میگفت تو این شبها هرچی از خدا بخوای بهت میده  منم دعا میکنم به اینها یه کم فروتنی و تواضع بده  تا کمتر مردم رو مسخره کنن .من الان دقیقا بیست و چهار روز که نماز می خونم   خیلی هم خوشحالم آخه نمیدونید چقدر سبک  شدم  پس سعی کنید  بهم تهمت نزنید   اصلا عکس منو نگاه کنید به من میخوره ؟

 

اونی هم که نوشته بود  خیلی نامردی  در جوابش میگم  تو دیگه حرف از مردونگی نزن  ( کسانی که از عشق دم میزنند    چرا بین ما رو بهم میزنن ) . بعدشم  واسه کی بفرستم که بخونه  من واسه دلم می نویسم  اون کسی هم که گفته اگه خودش مغرور  و خودخواه نبود میفهمید  که نوبتی هم که باشه نوبت خودشه نه من   آخه من  دیگه  میترسم حرف های دلم رو به کسی بزنم چون این حرفها به گوش همه میرسه   . . منم که کم رو  سر به زیر هم که شدم  اصلا نمی تونم  این کارارو بکنم 

راستی  یه دوست هم نوشته بود من هر وقت میام نت سر میزنم   . مرسی  زحمت میکشی   . مطمین باش اینکه شما سر میزنی از  خوشبختی من و از بد شانسیه شماست  . بعدشم تاریخش دقیقا واسه همون روزه . انقدر   گیر   نده  به  تاریخش .      

یا علی

 

سه شنبه ۱۷ مهر

نوشته شده در ساعت 0:19 توسط مهران |

بازم سلام

حرف های زیادی واسه گفتن دارم ولی ...... تا حالا دقت کردی که ما آدمها همیشه دنبال کسی هستیم که حرفامونو، درد دلها مونو، غم ها و غصه هامونو، بهش بگیم اما جالب اینجاست وقتی سر عمل میرسه، نمیتونیم اونجور که باید حرفامونو بگیم ! تا حالا حتما تجربش کردی . روزهایی که می خواستی حرفی رو بزنی و نزدی ! حسی رو که باید انتقال میدادی رو ندادی ! چرا؟ خوددت هم نمیدونی ! چه بسا کسی رو هم داشته باشی که بهش بگی ولی ! .... بگذریم . این زندگی پر از حرف های ناگفته است . حرفهایی که همیشه به گور برده میشن .حرفهایی که منم هیچ وقت نتونستم به کسی بگم .معذرت میخوام از اینکه انقدر از کلمات شکسته و شکسته استفادم میکنم .

بیست سال زندگی کردم ، بهتره بگم این بیست سال از زندگیمو دیگه ندارم .امروز شنبه چهاردهم مهر، نمیدونم چرا یه حس غریب بهم میگه "سال بعد همین موقع دیگه دستم از این دنیا کوتاهه" . اصلا چرا سال دیگه ، همین فردا . خنده ام میگیره ، چه سرنوشتی ، نمیگم این دنیا بهم بد گذشت نه ! هیچ چیز بدون دلیل آفریده نشده ما ها تک تک سنگ ریزه های یه ابر خوشه ایم ، ابر خوشه ای که واسه ما آخر این دنیاست ، در حالیکه کاینات خیلی بیشتر از این حرفهاست . هستی به این بزرگی اونوقت ما ها کجا . خدایا نمیخوام دعا کنم که منو بهشت ببری ، میخوام دعا کنم تا زنده ام منو به راهی بفرستی که توش دلی نشکنه ، مظلومی نباشه ، بیکسی بی معنا باشه ، دوست داشتن ها رنگی بگیره، کینه ونفرت تو دلها کمرنگ شه ..... خیلی حرفها هست خداکنه حداقل یه خوردش تو سینه نمونه .

اونروز که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد، خبر از دل پر از درد گل یاس نداشت .کاش می نوشت هر گلی هم که باشی چه شقایق چه پیچک وگل یاس ، زندگی جز اجبارنبوده و نیست. .

اشکی در گذر گاه تاریخ

از همان روزی که دست فرزندان آدم ، گشت آلوده به خون هم ، از همان روزی که فرزندان آدم ، زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید ، آدمیت هم مرد ، گرچه آدم زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادرانش به چاه انداختند ، از همان روزی که با شلاق وخون ، دیوار چین را ساختند ، آدمیت مرده بود ، گرچه آدم زنده بود

دنیا هی پر از آدم شد و این اسباب ، گشت و گشت ، تا اینکه قرن ها از مرگ آدم هم گذشت .ای دریغا آدمیت هم بر نگشت.

قرن ما .........

سینه ی این دنیا از هر آنچه خوبیست توهی ست . صحبت از آزادگی ، پاکی ، مروت ابلهی ست.

از نگاه ساکت یک کودک مریض ، تا فغان یه قناری در قفس ، از غم یک مرد در زنجیر "حتی قاتل برادر" اشک در چشمهام و بغضم در گلوست. ای وای ..! در این ایام زهرم در پیاله زهره مارم در سبوس.. صحبت از پزمردن یک برگ نیست ... وای این آتش جنگل را بیابان میکند ... دست خون آلود ظلم را پیش خلق پنهان میکند .

   شنبه ۱۴ مهر       

نوشته شده در ساعت 0:28 توسط مهران |

 

بدون شرح ...

 

پنچ شنبه ۵ مهر

نوشته شده در ساعت 0:12 توسط مهران |

 یادش بخیر

یادمه وقتی که رفتی ،هیچکس حرف هامو نفهمید ..... مثل بارون گریه کردم ، کسی اشک هامو نمیدید

کاش میشد تو وقت رفتن ، بر میگشتی و میدیدی  ..... آخرین بوسه ی عشق رو ، از لبهای هم میچیدیم

یادته می خواستم بهم عادت نکنی ، اما خودم بهت عادت کردم .اونروزها رو یادت میاد که می خواستم عاشقم نشی ، گذشت و گذشت دیدم ، ای بابا خودم که بیشتر عاشقت شدم . یادت نمیاد اون موقع می خواستم ، من هم برات مثله بقیه باشم ؟ نمیدونم چی شد ، یهو دیدم تو برام از همه مهم تر شدی . میخواستم تو هیچ وقت سکوت نکنی ، اما خودم سکوت کردم . یادمه میخواستی هیچ وقت آزارم ندی ، الان ناراحتم ، چون خودم تا حد توانم آزارت دادم . یادته می خواستم باهات مثل گذشته هام عهد نبندم ، اما خودم سر عهد نبسته باقی موندم . منو ببخش آخه می خواستم تو ، تا همیشه بهم خوبی کنی اما من بهت بدی کردم . منو ببخش اگه می خواستم بری دنبال زندگیت ، اما حالا تنها تو هستی که تمام زندگیم شدی.

یادش بخیر هر وقت تنها میشدم یاد این شعر می افتادم و همیشه نوک زبونم بود . من که باهاش خیلی خاطره دارم .

دل سپردم به ترانه ، اینجا دلگیرم و تنهام .... آخرین شعر سکوتم ، موندگار رویه لبهام

تو نذاشتی حتی یک بار ، برسم به آرزوهام ....  نمیدونی اما هر شب ، پر قصه س همه اشک هام

کاش میشد تو وقت رفتن ، بر میگشتی و میدیدی .... آخرین بوسه ی عشق رو ، از لبهای هم میچیدیم

حالا من تنها نشستم ، سردِ سرد از خاطراتم .... یادمه بهم میگفتی ، هر جا تو بری باهاتم

تو حریم این ترانه ، اسم تو بغض صدامه .... این روزها اگرچه نیستی ، جایِ تو ، توی چشامه

یادمه وقتی که رفتی ، هیچکس حرف هامو نفهمید..... مثل بارون گریه کردم ، کسی اشک هامو نمیدید

دوشنبه ۲ مهر

نوشته شده در ساعت 15:57 توسط مهران |

قدردانی وسپاس

امروز اولین روز مهر بود . یه نگاه به تقویم انداختم ، انگار همین دیروز سال جدید شروع شده بود . شش ماه از سال گذشت ....! با خودم گفتم ای بابا من فکر میکردم امسال بهترین سال زندگیم میشه ، فکر میکردم تو سالی که پیش رو دارم همش خوبیه، همش مهربونیه، همش نزدیکیه ... همش و همش ...... . افسوس هیچکدوم از این اینها که گفتم واسه من یکی که اتفاق نیفتاد ، عوضش همه چیزم نسبت به سال قبل تغییر کرد همه چیز چه میدونم همه چیز مثله : رفتارم ، نگرشم، حتی دوستا و اطرافیانم همه چیز دور و برم عوض شد . من موندم و یه قلب که اگه یه روز خیلی بزرگ بود الان حتی واسه خدای خودش هم دیگه جایی نداشت ، دلی که دیگه مثله سنگ شده بود و به هیچ کس اطمینان نداشت ، اگه با کسی رفاقتی داشتم از ته دل نبودفقط واسه وقت گذرونی بود . نمیدونم چرا با اینکه دور و برم خیلی ها بودن باز هم احساس تنهایی میکردم . میدونستم دیگه کسی رو دوست ندارم اما باز این کلمه رو به زبون می آوردم .

من به کسی عادت کرده بودم که با هر کسی بدون اون راحت نبودم . به خودم تلقین می کردم که دیگه دوسش ندارم و به ظاهر یادم میرفت ، اما همیشه به یادش بودم . یه جوورایی خیلی بهش عادت کرده بودم، همین هم بود که منو خیلی عذاب میداد . چند ماه از اول سال به همین منوال گذشت تا اینکه بین اون همه نارفیق با کسی آشنا شدم که دقیقا خصوصیات خودم رو داشت . اونم مثله من نمیدونست چه بلایی سرش اومده ، اونم مثله من تو اوج تنهایی بود با اینکه خیلی ها دور وبرش بودن . گذشت و گذشت بعد یه مدت یادگرفتیم هر روز با هم درد دل کنیم ، اگه یه روز همدیگرو نمیدیدیم حس زندگی کمرنگ تر میشد . با هم قرار گذاشتیم این دوستی فقط و فقط برای از تنهایی در اومدن و فراموش کردن گذشته باشه . هر دومون قبول کردیم تا اینکه واقعا به این نتیجه رسیدیم که گذشته ها گذشته .

این متن رو فقط واسه سپاس از اون کسی نوشتم که تو این تنهایی بهترین دوست، بهترین همزبون من بود. کسی که با کمکش تونستم همه تنهایی ها رو فراموش کنم ، کسی که کمک کرد تا بیشتر از اون چیزی که بودم دور نشم .امیدوارم یه روز بیاد و این متن رو ببینه . امروز دقیقا چند روز که دیگه نه من تنها هستم، نه اون ،چون دو تایی به این نتیجه رسیدیم که اصلا تنهایی معنی نداره . دل ها اگرچه از هم دورن اما اگه به یاد همدیگه باشن تنها نیستن ، خوشحالم که اونهم تونست مثله من به کسی که بهش عادت کرده، کسی که بهش علاقه داره ،کسی که دوسش داره، برسه .آرزو میکنم با اون کسی که از ته دلت دوستش داری خوشبخت بشی . خدایا ازت می خوام کسی رو که در تنها ترین تنهایی هام، تنهام نذاشت هیچ وقت تنهاش نذاری . خدایا بهترین آرزوها رو برای کسی آرزومندم که به من چطور زندگی کردن رو آموخت.

آرزويم اين است: نرود اشك در چشم تو هرگز، مگر از شوق زياد، نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز، و به اندازه هر روز تو عاشق باشي، عاشق آن كه تو را مي‌خواهد، و به لبخند تو از خويش رها مي‌گردد، و تو را دوست دارد به همان اندازه كه دلت مي‌خواهد.  

یکشنبه آغاز ماه مهر

نوشته شده در ساعت 15:47 توسط مهران |

روز نو

پست های قبلی رو که نگاه میکردم دیدم آخرین نوشته هام همش ضد حال بوده ، شایدم این ضد حال نباشه ، اصلا این دنیا ، این زندگی ، همش ضد حاله ، باور نداری ........... !؟

اصلا میدونی ضد حال یعنی چی ؟! یعنی ......

ضدحال يعني وقتي منتظر فيلم مورد علاقت هستي برق بره

ضدحال يعني دوست دخترتو بيرون با يه پسر ديگه ببينن

ضدحال يعني يه جلسه سر کلاس نري فقط همون يه جلسه استاد حضور غياب کنه

ضدحال يعني با شکم گرسنه بري تو صف نون تموم کرده باشن

ضدحال يعني قبض گوشیت بياد ۱۰۰۰۰۰ تومن

ضد حال يعني يه شلوارخوشگل بخري همون روز اول گير کنه به صندلي پاره بشه

ضدحال يعني صبح ساعت ۷ بري سر کلاس استاد نياد

ضد حال يعني بري عروسي خانمها و آقايون جدا باشن

ضدحال يعني ايمل هاتو پاک نکني همه ايميلاتو داداشه فضولت بخونه

ضدحال يعني رتبه پنج رقمی کنکور سراسری

ضدحال يعني آي دي کالر داشتن

ضدحال يعني عشق يه طرفه

ضدحال يعني گل خوردن تو دقيقه ۹۰

ضدحال يعني صبح روزي که با دوستات ميخواي بري کوه بارون بياد

ضدحال يعني سلام کني جوابتو ندن

ضد حال يعني سر جلسه امتحان خودکارت تموم بشه

ضدحال يعني تاکسي سوار شي وسط راه بنزين تموم کنه

ضدحال يعني دفترچه تلفنتو گم کني

ضد حال يعني اونيکه خيلي دوستش داري رو نتوني ببيني

همه رو گفتم الی هزارتاشو(زیاد جدی نگیرید)

چهارشنبه ۲۸ شهریور

نوشته شده در ساعت 16:25 توسط مهران |

 

همه میگن :.......................................

میگن چرا نمیزاری هر کاری بکنه ؟ سکوت میکنم

میگن چرا انقدر تحت فشار گذاشتیش و بهش شک داری ؟ سکوت میکنم

میگن چرا وقتی از پیش تو میره ناراحت میشی؟سکوت میکنم

میگن چرا اگه بهت توجه نکنه دلخور میشی؟ سکوت میکنم

میگن چرا وقتی با کسه دیگه ای نشسته و صحبت میکنه اشک میریزی؟ سکوت میکنم

میگن چرا همش به یاد خاطرات قدیمت غصه میخوری ؟ سکوت میکنم

میگن چرا تموم کارهاشو زیر نظر داری ؟ سکوت میکنم

میگن چرا در حسرت دیدنشی با اینکه میدونی ناراحتت میکنه ؟ سکوت میکنم

میگن چرا از عالم بریدی وچسبیدی به کسی که برات حتی از یه نفرم نمیگذره ؟ سکوت میکنم

میگن چرا حاظر نیستش به کسی نه بگی که همیشه دلت رو میشکنه ؟ سکوت میکنم

میگن چرا واسش هر کاری میکنی در حالی که فراموش کاره ؟ سکوت میکنم

میگن چرا در برابر توهین و تمسخراشون سکوت میکنی ؟ من باز سکوت میکنم

چرا ...؟ چرا...؟ چرا...؟ تو دلم داد میزنم آخه همه نمیدونن دوسش دارم ، همه نمیدونن نفسم به نفسش بستس ،آخه مگه ما آدم ها چند تا قلب داریم ...

سه شنبه ۲۷ شهریور

نوشته شده در ساعت 16:21 توسط مهران |

افسوس که درد دلم خیلی زیاده ، اما کسی که بخواد اونو بشنوه ، خیلی کم . خدا کنه بتونم حرف های خیلی ازاون تنهایی هام رو بزنم .

نمیدونم کسی که اینو می خونه تا حالا اینجوری شده یا نه اما خیلی سخته ...

خیلی سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدیده و بجاش یه زخم همیشگی به قلبت هدیه داده ، زل بزنی یو بجای اینکه لبریز از کینه و نفرت باشی ، حس کنی که هنوزم دوسش داری وبدون نگاش نمی تونی زنده بمونی. خیلی سخته که تو اوج وفاداری بهت خنجر و تهمت بی وفایی بزنه و از بی وفایی خودش بی خبر باشه تو هم نتونی حرفی بزنی و آروم تو خودت بشکنی. خیلی سخته دلت بخواد به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرور و دهن بینیش همه ی وجودت له شده خیلی سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی خیلی سخته همیشه همه چی مخالف اون چیزی که میخوای پیش بره تا اونی که دوسش داری فکر کنه که بی وفایی و دوسش نداری خیلی سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگه ای ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب بگی : گل من باغچه ی نو مبارک !.

سه شنبه۲۷ شهریور

نوشته شده در ساعت 16:17 توسط مهران |

یه نصیحت

یادم میاد همیشه به یه دوست میگفتم : "الهی من فدای تو چیکار کنم برای تو، هر شب بیای ... . اما حیف ،هیچ وقت نتونستم همشو واسش بخونم.زمان مثله باد میگذره و موقعیت ها تغییر می کنه، سعی کنید اگه می خواید کاری بکنید یا محبتی رو به دوستی ابراز کنید فرصت رو غنیمت بشمارید

من تموم قصه هام ، قصه ی توست ......... اگه غمگینه اون ، از غصه ی توست

یه دفعه مثل آهو ، توی صحراها دویدی ........ بس که چشم تو قشنگ بود ، گله ی گرگ رو ندیدی

دل نبود توی دلم ، گرگها تو رو نبینن ........ اون ها با دندون تیز ، به کمین تو نشینن

الهی من فدای تو...............

الهی من فدای تو ، چیکار کنم برای تو ......... اگه تو این بیابون ها ، خاری بره تو پای تو

یه دفعه مثله پرنده ، قفس عشق رو شکستی ......... پر زدی تو آسمون ها ، رفتی اون دور دورها نشستی

دل نبود تویه دلم ، گم نشی تو کوچه باغها

غروبها که تاریکه ، نریزن سرت کلاغها ......... نخوره سنگی به بالت ، پرت نشه فکر و خیالت

من تموم قصه هام ، غصه ی توست ........ اگه غمگینه اون از ، غصه ی توست

یه دفعه مثله یه گل ، رفتی تو دست خزون........... سیل بارون و تگرگ ، میومد از آسمون

بردمت تو گلخونه ، که نریزه رو سرت ........... که یه وقت خیس نشه ، یخ کنه بال وپر تو

نشکنی زیر تگرگ ، نریزه از تو یه برگ

من تموم قصه هام ، غصه ی توست .......... اگه غمگینه اون ، از غصه ی توست

یدفعه مثله یه شمع ، داشتی خاموش می شدی .......... اگه پروانه نبود ، تو هم فراموش میشدی

آره پروانه شدم ، که پرام سوخته شه .......... تا آتیش دل تو ، به دلم دوخته شه

که بسوزه پر و بالم ، که راحت بشه خیالم

دارم از تو مینویسم ، تو که غم داره نگاهت ........... اگه دوست داشتی بگو ، تا بازم بگم برات

انقدر میگم تا خسته شم ، با عشق تو شکسته شم.

دوشنبه ۲۶ شهریور

نوشته شده در ساعت 16:13 توسط مهران |

امروز بدجور دلم گرفته ، یه جور دلتنگی ، یه بغض همیشگی .......................

نمیدونم ما آدمها چرا به دنیا میایم ، چراعاشق میشیم ، چرا نمی تونیم دل بکنیم ، چرا ....؟!

این روزها دلم خیلی از دست آدمهایی که می گن دوست دارم اما معنی شو نمیدونن گرفته ، از آدمهایی که می خوان مال اونها باشی اما خودشون مال تو نیستن ، اون هایی که زیر بارون برات می میرن اما وقتی آفتاب در میاد همه چی رو فراموش میکنن . اینو واسه تموم اون هایی می نویسم که ادعای عاشقی میکنن.

این روزها عادت همه شده رفتن و دل شکستن ، درد تموم عاشق ها شده به پای کسی نشستن ، این روزها مشق بچه ها یه صفحه ی آشفتگیه ، این روزها گرد رو آینه ها فقط غم زندگیه ، این روزها درد معشوقه ها فقط غم ندیدنه ، این روز ها مشکل بی ستاره ها یه کم ستاره چیدنه ، این روزها کار گلدونا از شبنمی تر شدنه ، آرزوی عاشقا یه شب کبوتر شدنه ،این روزها کار آدما، دلای پاک بردنه ، بعدش اونو گرفتن و به دیگری سپردنه ، این روزها . . . . . . . . .

الهی

تو حضور خارها هم میشه یه یاس بود ....................... تو هیاهوی مترسک ها پر از احساس بود

میشه برای دیدن پروانه ها ، شیشه های مات یک متروکه رو الماس بود ................. دست تو دست پرنده ، با نسیم ، ساقه های هرز این بیشه ها رو داس بود

کاش می شد حرفی از این ، "کاش می شد " هم نبود .................. هرچی بود احساس بود و عشق بود و یاس بود.

دوشنبه ۲۶ شهریور

نوشته شده در ساعت 16:4 توسط مهران |

ای کاش

یه خورده به اون هایی فکر کن که هیچوقت فرصت آخرین نگاه و خداحافظی رو به دست نیاوردن

به اون هایی فکر کن که وقتی از خونه خارج میشدن بهشون گفتن :"روز خوبی داشته باشید" اما هرگز روزشون شب نشد

به بچه هایی فکر کن که به مادراشون گفتن:"مامان زود برگرد" ، اما تا حالا نشستن و انتظار میکشن

به کسایی فکر کن که بخاطر یه غرور احمقانه ، تو رویه هم ایستادن و حالا راهی واسه بازگشت ندارن

دلم برای تموم اون هایی که دیگه فرصتی برای در آغوش کشیدن همدیگه ندارن میسوزه

دلم برای تموم کسانی که میگن : "ای کاش زودتر این موضوع رو میدونستیم" میسوزه

دلم برای تموم رفتگانی که بدون داشتن نشونه ای از مرگ ، ناغافل و ناگهانی چشم از این دنیا بستن میسوزه

دلم برای تموم بازماندگانی که غمگین نشستن و هرگز نمیدونستن که این آخرین لبخند گرمیه که به هم میزنن میسوزه

دلم برای تموم اون هایی که امروز دلتنگ رفتگان و عزیزانشون نشستن میسوزه و اشک تو چشم هام حلقه میزنه

یه کم به افراد دور و بر خودمون فکر کنیم ، اون هایی که بیشتر از همه دوسشون داریم ، فرصت رو برای طلب بخشش غنیمت بشماریم ، در مورد هر کسی که در حقش مرتکب گناهی شدیم . قدر لحظه ها رو بدونیم و حتی یک ثانیه رو با فرض به اینکه اون ها خودشون از دلهامون باخبرن، از دست ندیم چون اگه روزی برسه که دیگه اونها نباشن، برای اظهار ندامت و پشیمونی دیگه خیلی دیره

یادمون باشه که دیروز گذشته ، فردا ممکنه هرگز وجود نداشته باشه ، تنها لحظه ی حال که برای رسیدگی ودیدن عزیزانمون داریم مراقب باشید از دست ندیمش .

دلم خیلی پره اما افسوس از دست چشمهای غریبه ...............

          یکشنبه ۲۵ شهریور     

                  

نوشته شده در ساعت 15:45 توسط مهران |

حسرت

تازه دیروز بود که فهمیدم تو این چند ماه چه  تنها و بی کس بودم   .  دیروز وقتی برای بار آخر دیدمش وقتی داشتم ازش جدا میشدم  دلم پر از حسرت بود که چرا تو این مدت نتونسته بودم  یه دل سیر نگاهش کنم  یه دل سیر باهاش حرف بزنم    ......  موقع رفتن بغض بدجور آزارم میداد اما چشمهای غریبه نمیزاشت خالی بشم  ..... خدایا دوست داشتن چی هست  وابسته بودن چی هست   اصلا آدمی که سرانجامی داره چرا باید عاشق باشه ..... خدایا چرا دنیا پر از حادثه های وارونس.... خدایاچرا  عاشق کسی میشیم که عاشقی نمیدونه یا اگرهم میدونه به رومون نمیاره .....   

ای ابرهای سیاهه زمستانی    گریه کنید به حال منه تنهای عاشق    صدایم پر از ناله و غم و شکایت است گریه ام بشنو      که فقط برای توست دلم      که فقط برای تو اشک میریزد   و میمیرد       بیا و در غم عشق شریکم باش

                                                                                   شنبه ۲۴ شهریور

نوشته شده در ساعت 3:52 توسط مهران |

خیلی سخته

امروز میخوام حرفهای دلم رو که ۵ ماه نتونستم به زبون بیارم واسه اونی که دوسش دارم بنویسم

 نمیدونی چقدر سخته کسی رو که دوست داری  رو  ببینی و نتونی بهش بگی که دوستش داری

 نمیدونی  چقدر سخته اونی که دوستش داری بدون اینکه بدونی چرا باهات بهم زده  تنهات بذاره

 نمیدونی چقدر سخته به هر دری بزنی تا صداشو بشنوی اما نتونی باهاش حرف های دلت رو بزنی

نمیدونی چقدر سخته غرورت مجبورت کنه که وانمود کنی اونی رو که دوسش داری رو فراموشش کردی

نمیدونی چقدر سخته سعی کنی کسی رو فراموش کنی  ولی روز به روز دلت بیشتر براش تنگ بشه

نمیدونم  از کجا باید شروع کنم  اما  میدونم   باید گذشته رو فراموش کنم   چون حالا  دیگه دلیلی واسه اون غرور لعنتی  ندارم                                                                                                            دیروز بعد از چند ماه تونستم همه این حرفارو  بزنم  امیدوارم همه اونهایی که مشکل ما رو داشتن یه  روز مشکلشون حل شه .

                                                                                   شنبه ۲۴ شهریور

 

نوشته شده در ساعت 3:10 توسط مهران |

هر وقت یه مشکل بزرگ داشتی  نرو  به خدا گو که یه مشکل بزرگ داری

بلکه برو و به  مشکلت بگو که یه خدایه بزرگ داری

نوشته شده در ساعت 0:6 توسط مهران |

یادمان باشد

         یادمان باشد

                 یادمان باشد

نوشته شده در ساعت 1:41 توسط مهران |

تو یکی از این کوچه های فقیر نشین پایین شهر قدم میزدم که شنیدم صدایی می گه:

از بابایی ناراحت نشی آ . پسرم عزیزم بابایی باید بره.

چند قدمی رفتم جلو دیدم یه پیرمرد با لباسهای وصله خورده خروسی رو بغل گرفته.اولش خنده دار بود

پسرم عزیز دلم از دست بابایی ناراحت نشی آ اگه اذیتت کردن بیا پیش بابایی و به من بگو . باشه پسرم !!

پیر مرد زده بود زیر گریه انگار اون خروس هم داشت با پیر مرد گریه می کرد.

وقتی اینارو دیدم نتونستم خودمو نگه دارم اشک تو چشمام حلقه زد و پا به پای پیر مرد گریه کردم.

پیر مرد بی تقصیر بود . آخه با اون خروس پیر شده بود . چاره ای نداشت چند شبی بود که با شکم گرسنه خوابیده بود.

چند دقیقه بعد دو نفر اومدن و به پیر مرد گفتن : خروست رو میفروشی ؟ !!

پیر مرد هم ناچار بود از سر تنگذستی خروس رو بفروشه . وقتی داشتن خروس رو می بردن پیر مرد با ناله فریاد زد : پسرم رو کجا می برید عزیز دلم رو نبرید .

زار زار گریه می کرد . خروسش رو پس گرفت اونو بغل گرفت و در حالیکه می گفت پسرم نترس بابایی باهاته دیگه نمی زارم کسی تو رو از من جدا کنه از اونجا دور شد .

چند روز بعد دوباره راهم به اون محله افتاد . کنجکاو شدم دوباره پیر مرد رو ببینم. وقتی به در خونه پیر مرد رسیدم دیدم ...............................

اعلامیه فوت پیر مرد روی در چسبیده بود ...... خروس هم توی کوچه بود .

نوشته شده در ساعت 22:52 توسط مهران |

همين آبی رو براتون می خونم:

دیگه آسمون روی خونه ام آبی نيست


دیگه شعله چراغ من آبی نيست

ديگه رنگ عاشقی تو نقاشی آبی نيست

ديگه توی جوی کوچمون آب زلال آبی نيست

اما مامی خوايم آبی باشيم

ما می خوايم عاشق باشيم


نوشته شده در ساعت 14:23 توسط مهران |

از عشق تو آواره ی هر کوی و خیابون

مجنون شدمو زدم به هر دشتو بیابون

تنها با تو و سازمو این دو چشم گریون

خدایا

میبینم که همه ناز میکنن با عاشقاشون

مثه گربه می چرخنو می پیچن به پاهاشون

یا که اشک میریزن زار میزنن تو بغلاشون

یا که نازمیکنن دست میکشن رویه موهاشون

ای خدا ای خدا چرا موندم از تو جدا

تو کجایی و من کجام

تو خدا من کجا ای خدایا

من چی هستم هر چی هستم

بدون عاشقه عشق تو هستم

از تو هستم بت پرستم

یا که مستم

از تو مستم

دل به عشقه رویه تو بستم

تو رفیقی تو عزیزی

بپرس چرا اشک میریزی

بپرس که از کی میگریزی

بپرس به دنباله چه چیزی جز خدا

نوشته شده در ساعت 13:27 توسط مهران |

در هوس افزون و در عقل اندکیم

سالها اریم اما هنوز کودکیم

جان رها کردیم و در فکر تنیم

تن بمرد و در غم پیراهنیم.

آمدیم به ضرورت

ماندیم به حیرت

مردیم در حسرت

تو را برای وفای تو دوست دارم وگرنه دلبر پیمان شکن بسیار است

نوشته شده در ساعت 23:40 توسط مهران |

حرف آخر

سلام

 خوبید خوشید ؟

ازتون بخاطر اینکه قدم رنجه کردید و به این بلاگ اومدید سپاسگذارم

این وبلاگ دومین کار منه  تو رو خدا ببخشید اگه کوتاهی توش می بینید . آدرس وبلاگهای دیگم رو هم دادم  اگه قابل دونستید یه سری بزنید.

کسایی هم که کد قالب ابرو گوندش رو می خوان تو نظراتشون منو با خبر کنن تا براشون بفرستم.

از کسایی هم که مطالب دیگران رو کپی می کنن خیلی ناراحتم در ضمن رعایت کپی رایت نشون دهنده  شخصیت شماست

این گلها  رو هم تقدیم می کنم به شما.

منتظر نظرات دلگرم کنندتون هستم دوستدار همه شما محسن.

خدانگهدار

   

نوشته شده در ساعت 20:25 توسط مهران |

Set As HomePage

هر وقت یه مشکل بزرگ داشتی نرو به خدا بگو یه مشکل بزرگ دارم بلکه برو و به مشکلت بگو که یه خدای بزرگ دارم